سلام عزيزم. ديروز به خاله منظر گفتم كه شمارو مي خوام ساعت 2 ببرم و زود آمادت كنه، كه ساعت 2 اومدم دنبالت و موهات رو هم خيلي خشگل مدل داده بودن (حيف كه دوربين همرام نبود) رفتيم به سمت بهشت زهرا. سر راه گل خريديم و خودمم كه يه ديس خرما آماده كرده بودم و برديم و رفتيم سر خاك. واي چه قدر شلوغ بود. همه اومده بودند و شما هم با بچه ها سرت گرم بود و بازي مي كردي. بيچاره مامانم و خالم و دايي هام و بابابزرگم. داغون شده بودند و زار زار گريه مي كردند. شما هم مي رفتي پيش مامانم و به مامانم مي گفتي ماماني من اومدم، گريه نكن. دستمال بهش مي دادي و اينطوري باز مامانم كمي ارومتر مي شد. با دختر دايي هام شمعها رو روشن كرديم و گلهايي كه آورده بودند رو همه رو...