مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

شب يلدا مبارك

برایت چه بخواهم ز خدا؟ بهتر از اینکه خودش پنجره ی باز اتاقت باشد، عشق، محتاج نگاهت باشد، خلق، لبریز دعایت باشد و دلت تا به ابد وصل خدایی باشد، که همین نزدیکیست من بهترین یلداها را برایت آرزو می کنم. شب یلدا مبارک ...
30 آذر 1392

يه دونه مامانه، دُردونه مامانه

        ★  *  ★   *   بیــــــــــــــــــــا که مــن       ★  *  ★   *   به مـــــــــــــــــــهربانیت       ★  *  ★   *   به آرامشــــــــــــــــــــت       ★  *  ★   *   به وفــــــــــایــــــــــــــت       ★  *  ★   *   به غـــــــــــــــــــــــرورت       ★  *  ★   *   به بــــــــــــــــــــــــهارت       ★  *  ★   *   به قـــــــــــــــــــــــدرتت       ★  *  ★   *   به یـــــــــاد رویـــــــــــت       ★  *  ★   *   به فروغــــــــــــــــــــــت       ★  *  ★   *   به خنـــــــــــــــــــده ات       ★  *  ★   *   به همــــــــــــــــــــرازیت       ★  *  ★   *   ب...
25 آذر 1392

مراسم شب هفت مادربزرگ مامانم

سلام عزيزم. ديروز به خاله منظر گفتم كه شمارو مي خوام ساعت 2 ببرم و زود آمادت كنه، كه ساعت 2 اومدم دنبالت و موهات رو هم خيلي خشگل مدل داده بودن (حيف كه دوربين همرام نبود) رفتيم به سمت بهشت زهرا. سر راه گل خريديم و خودمم كه يه ديس خرما آماده كرده بودم و برديم و رفتيم سر خاك. واي چه قدر شلوغ بود. همه اومده بودند و شما هم با بچه ها سرت گرم بود و بازي مي كردي. بيچاره مامانم و خالم و دايي هام و بابابزرگم. داغون شده بودند و زار زار گريه مي كردند. شما هم مي رفتي پيش مامانم و به مامانم مي گفتي ماماني من اومدم، گريه نكن. دستمال بهش مي دادي و اينطوري باز مامانم كمي ارومتر مي شد. با دختر دايي هام شمعها رو روشن كرديم و گلهايي كه آورده بودند رو همه رو...
12 آذر 1392

فوت كردن مادربزرگ مامان

سلام گلكم. روز سه شنبه 92.9.5 كه شما تب داشتي و با هم مونده بوديم خونه ساعت نزديكهاي 11 بود كه ماماني (طيبه) زنگ زد و ديدم يه عالمه گريه مي كنه و ميگه كه مادربزرگت فوت كرده و ........  (آخه از قبل مريض بود و كبدش كوچك شده بود و بدنش يه عالمه آب آورده بود، كه پهلوش رو سوراخ كرده بودند و آب بدنش رو مي كشيدند، يه جواريي دكترا جوابش كرده بودند چون خيلي هم سختي ميكشيد. تو شهرستان بود و مامانم و خاله ام و دايي هام ميرفتند ازش مراقبت مي كردند، كه شنبه آورده بودنش تهران تا ببرند پيش يه دكتر متخصص) منم كه حالم بد شد و گفتم كجايي گفت بيمارستان شريعتي، به بابا مهدي زنگ زدم و جريان رو گفتم و گفت الان از سركار راه مي افتم. ديگه به داداشام زنگ ...
9 آذر 1392

تب كردن مهديس

سلام عزيزم روز دوشنبه 92.9.4 صبح كه آوردمت به مهد تحويلت بدم كمي تب داشتي و منم بهت شربت استامينوفن دادم نميدونستم گفتم شايد به خاطر اينكه خونه هواش خيلي گرم و شما هم تختتون بغل شوفاژ هست اينقدر داغ شدي، خلاصه شربت رو خوردي و به خاله منظر هم گفتم كه اگر يه موقع دوباره بدنش داغ شد خبرم كنيد، و منم رفتم سركار تا ساعت 2.30 بود كه خاله منظر زنگ زد و گفت مهديس دوباره تب داره و بي تابي ميكنه. منم خودم رو سريع به مهد رسوندم و تحويلت گرفتم. خاله منظر گفت كه اگر اينطوري بود فردا نياريدش مهد تا خوب بشه، منم قبول كردم و بردمت به دكتر محل كارمون نشونت دادم و معاينت كرد. از اونجا كه شما هم عاشق معاينه كردن بوديد، تا دكتر گفت اول گوشات رو ببينم خيلي خ...
5 آذر 1392
1